مرتضى مطهرى
937
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
و مىخواهد كه جلو طغيان و عصيان آنها را بگيرد ، اما مذهب به شكل ديگرى و به صورت يك امر معنوى عمل مىكند ، به صورت يك تيغ پنهان و يك عامل تخدير و تضعيف قواى طبقهء محكوم ظهور مىكند . اينجاست كه ايندو - يعنى دولت كه مظهر زور جامعه است و مذهب كه مظهر فريب جامعه است - قهراً همزادهاى مالكيت و سرمايه دارى و امتيازات طبقاتى هستند . يعنى آن حرفى كه اينها در مورد فلسفه و اخلاق و ادبيات و مانند آن مىزنند كه آنها را به دو قسم تقسيم مىكنند : اخلاق طبقهء حاكم اخلاق طبقهء محكوم ، فلسفهء طبقهء حاكم فلسفهء طبقهء محكوم ، آن فلسفهء پيشرو است اين فلسفهء ارتجاعى ، اين حرف را در مورد مذهب نمىزنند . البته اين حرفها دليلى ندارد . لابد اگر بخواهد دليلى بگويد مىگويد دليلش عينيت تاريخ است : وقتى ما به تاريخ مراجعه مىكنيم مىبينيم هميشه مذهب چنين نقشى را داشته و دولت چنين نقشى را داشته است . استدلال ديگرى در اينجا نمىتواند بكند . يا ممكن است بگويد ( اين حرف را مىزنند ) كه ما وقتى كه به مفاهيم مذهبى مراجعه مىكنيم مىبينيم همهء اين مفاهيم چنين خاصيتى را دارد . اركان مذهب يكى اين است كه چون به خدا قائل است به قضا و قدر قائل است ، چون به قضا و قدر قائل است به انسان مىگويد تو نقشى ندارى و هر سرنوشتى كه دارى اين سرنوشت تو « رقم زده شده » است و آنچه كه رقم زده شده قابل تغيير نيست . اين به نفع كيست ؟ به نفع آن كسى است كه از وضع موجود بهره مىبرد . به ضرر كيست ؟ به ضرر آن كسى كه از وضع موجود زيان مىبيند . يا ممكن است بگويد ( اين حرف را نيز مىگويند ) مذهب به مسئلهء معاد تكيه مىكند يعنى حوالهء به نسيه مىدهد . اين به نفع كيست ؟ باز به نفع آن كسى كه از نقد بهره مىبرد ، و به زيان كسى است كه نقداً ضرر مىبيند . يا مىگويند مذهب به صبر توصيه مىكند . صبر يعنى تحمل كردن ظلمها و فشارها . به رضا توصيه مىكند ، يعنى بايد تو اجباراً خودت را راضى و خشنود نشان بدهى چون اينها قضاى آسمان است و چيز ديگرى نيست . به تسليم دستور مىدهد ، به زهد و ترك دنيا دستور مىدهد . اينها مسائل مذهبى است . پس ما اگر به تاريخ مذهب مراجعه كنيم مىبينيم مذهب هميشه در كنار طبقهء حاكم و حامى طبقهء استثمارگر بوده ؛ و اگر در محتواى مذهب دقت كنيم مىبينيم محتوايش هم همين را ايجاب و اقتضا مىكند ؛ در صورتى كه در فلسفهها اينطور نيست . ما دوگونه فلسفه در تاريخ مىبينيم كه بر ضد يكديگر هستند ، فلسفههاى محافظه كارانه و فلسفههاى انقلابى . دوگونه اخلاق در دنيا مىبينيم ، دوگونه هنر مىبينيم ، دوگونه ادبيات مىبينيم ، اما دوگونه مذهب در دنيا نمىبينيم .